
خنده کن تا در زمین باران ببارد...
هوای صبح اردیبهشت رااز هرسویی نفس بکش...دستی بر غنچه های بلند دعاو دستی دیگر بر ساحل آرامش حضور خدا...امروز رها کن هیاهوی روزی و دغدغه نان راو رها ساز آنچه از تو می گیرد خدایت را ...خدایا...با اولین قدم هایم بر جاده صبح زیبای روزهای بهشتیتنام توست که عاشقانه و ملتمسانه زمزمه می کنمخالی کرده ام تمنایم را از هرچه غیر تو که آرامشاین روزهایم را از من بگیرد...جاری کن سخاوت نگاه مهربانت را آنگونه که غرق شوم در موج موج مهربانی که تو برایم مهیا کرده ای...خدایا از سکون و سکوت متنفرمنمی ایستم در هیچ جای این زمان وقتی باران سخاوتت راهر لحظه بر سرم فرو می آوری و این همه زندگی و شادابی را هر روز در دامن من می ریزی و من چه وقیحانه ستایش و تمنا به غیر تو می برم...هر صبح با چنگ آفتابت ؛ سیاهی شب را میدریتا من هرروز سپیدی و رخ زیبای تورا بر شاخساران این همه زیبایی به نظاره بنشینم...و تو خدایی که مهربانترین مهربانانی...میوه درخت توتگل درخت خرمالوبیجار و مزرعه پدریگل انگور که بسیار خوشبو و آرام بخش استگل درخت آقاقیا معطر و آرام بخش میوه ازگیل ژاپنی ( انبو گیلکی )مزرعه برنج پس از نشاء ( بیجار )گل بوته های تشک ( ولوش )و گاهی خدا هم اشتباه میکند !!در جسمم ؛ روحی از -تو- دمیده است...
نويسنده :حمید عسکری اطاقوری
تاريخ: بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت: 17:46
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی
تاريخ: چهارشنبه
2 خرداد
1403 ساعت: 14:54